دانلود کتاب حشاشین از تامس گیفورد pdf

//دانلود کتاب حشاشین از تامس گیفورد pdf

دانلود کتاب حشاشین از تامس گیفورد pdf

دانلود کتاب حشاشین از تامس گیفورد pdf

دانلود کتاب حشاشین از تامس گیفورد pdf

نام کتاب: حشاشین (نسخه تایپ شده)

نویسنده: تامس گیفورد

مترجم: جواد سید اسرف

انتشارات: ققنوس

سال نشر: 1388

زبان: فارسی

تعداد صفحات: 517 صفحه

فرمت: PDF

حجم: 8.99 مگابایت

منبع: لی لی بوک

خلاصه داستان

زمان: 1982 میلادی

مکان: ایالات متحده آمریکا (ایالت نیوجرسی: شهر پرینستون)، ایتالیا (شهر روم)

قتل اسرار آمیزِ “خواهر والنتاین” راهبه جوان، برادر او را که وکیل سرشناسی است و در جوانی خود نیز راهب یسوعیون بوده است آرام نمی گذارد و به میدان می کشد. تنها مدرکِ او عکس رنگ و رو رفته ای از پاریس جنگ زده در سال 1943 است. “بنیامین” در جستجوی چهار مردی که در عکس دیده می شوند – و مرد پنجم ، یعنی عکاس ناشناس – با چندین فقره قتل مرموز روبرو می شود. همه هشدار می دهند و او را از ادامه تحقیقات برحذر می دارند: این ماجرا مسئله داخلی کلیسا ست و واتیکان به هیچ کس اجازه نمی دهد در مسائل درونی کلیسای کاتولیک دخالت کند.

همه سرنخ ها به شهر روم و به آرشیو محرمانه واتیکان ختم می شود. ماجرا ریشه در گذشته های دور دارد: در دوران رنسانس و در سال های حکومت پاپ های مخوف خاندانِ “بورجا” گروهی قاتل حرفه ای وجود داشت که تنها در شرایط خاص و به دستور شخص پاپ برای انجام ماموریت های ویژه دست به کار می شد. آیا اکنون شیوخ کلیسا دوباره این گروه مخوف را زنده کرده و به ماموریت فرستاده اند؟ آیا واتیکان منافع ویژه ای دارد که برای حفظ آن از ارتکاب قتل هم آیا نمی کند؟ …

معرفی کتاب

رمان حشاشین نوشته تامس گیفورد نویسنده آمریکایی رمانهای مهیج است. وقایع این رمان در سال 1982 و در دو کشور ایالات متحده آمریکا (شهر پرینستون) و ایتالیا (شهر روم) به وقوع می پیوندند.

رمان “حشاشین” درباره ی کلیسا و تقابل آن با اخلاقیات بشری ست. در این رمان با حوادثی وحشتناک روبرو می شویم که یک به یک آن ها در مکان های مقدسی اتفاق افتاده اند. به واقع حشاشین یک بنیاد است که برای نخستین بار در دوران رنسانس و در قرون وسطی شکل گرفته بود. فرم اولیه ی این بنیاد از حسن صباح و فرقه اسماعیلیه برداشته شده و پیش از شروع جنگ جهانی دوم، بلند مرتبه ترین مقامات روحانی کلیسا آن را بازسازی کرده و از نو برپایش کردند. اعضای سازمان مخفی حشاشین کشیش های متعصب و تندرو بودند که مخالفان عقاید خود را به وحشیانه ترین وجه ممکن به قتل می رساندند.

اگر بخواهیم به هدف نویسنده از این تصویر سازی بپردازیم، اولین چیزی که به ذهن می رسد این است که نویسنده می خواهد بگوید کلیسا نیز مانند هر جامعه و سازمان دیگری می تواند مثبت و منفی درون خود داشته باشد. گیفورد تلاش دارد که بگوید همه چیز و همه کس باید انتقاد پذیر باشد و اینگونه کلیسا را مقدس جلوه دادن نتیجه ای جز فساد نخواهد داشت.

خط سیر داستان:

راهبه جوان والنتاین (وال)، خواهرِ بن درایسکیل به طرز دلخراش و اسرارآمیزی در شهر پرینستون (واقع در ایالت نیوجرسیِ آمریکا) به قتل می رسد. متعاقب آن قتلهای دیگری نیز اتفاق می افتد. بن درایسکیل که خود قبلاً راهب یسوعی بوده است، تصمیم می گیرد ازقاتل خواهرش انتقام بگیرد. قاتل، یک کشیش متعصب به نام هورست من است. بن درایسکیل برای پیگیری موضوع به شهرها، کلیساها و مکان های مختلفی می رود و با روحانیون عالی رتبه روبه رو می شود تا این که سرانجام پی می برد که تمام قتل ها به طور مخفی توسط سازمانِ حشاشین که درخدمت اهداف روحانیون عالی رتبه، از جمله پاپ اعظم می باشد، طرح ریزی شده اند و در این میان پدر خود او دوک اعظم (هیو درایسکیل) نیز یکی از اعضای سازمان تروریستی حشاشین است.

نقد داستان:

رمان “حشاشین”به حوادث واقعی و تکان دهنده ای می پردازد که در مکان های مقدس روی داده است. “تامس گیفورد” رمانش را بر اساس واقعیت های عینی نوشته و نُه سال برای تحقیق، تکمیل و شکل گیری بُن مایه های اثرش تلاش نموده است. خودش در مقدمه رمان به آن اشاره می کند:

• «افراد زیادی، هم از محافل کلیسایی و هم شخصیت های غیر روحانی، در این مسیر به من کمک کردند یا سنگ سر راهم گذاشتند. بدون شک هر یک از آن ها برای رفتار خود دلایل خوبی داشت و با انگیزه فداکاری و احساس تکلیف یا از روی بی اعتنایی و تحقیر، همان کاری را کرد که درست می دانست. اما در ازای هریک نفر که اشکال تراشی کرد و بر سر راه تکمیل و انتشار این کتاب سنگ انداخت، چندین نفر نیرو، وقت و دانش خود را بی مضایقه در اختیارم گذاشتند و به یاری ام شتافتند. این افراد – فرشته یا شیطان- خود می دانند که کیستند و چیستند.» (ص 7)

سازمان مخفی حشاشین که قبلاً در قرون وسطی و دوره رنسانس فعال بوده است قبل از جنگ جهانی دوم، توسط بالاترین مقامات روحانی کلیسا بازسازی و سازماندهی می شود تا اعضای آن که همگی کشیش های متعصب و نیرومند هستند، همانند سر سپرده هایی به دستور کلیسا حتی مخالفین مذهبی راهم از سر راه بردارند. این افراد سرانجام برای اجرای احکام ظاهراً آسمانی مرگ، دست به کار می شوند. “هورست من” یکی از بی رحم ترین و قوی ترین کشیشان سازمان “حشاشین”، تعدادی از مخالفان را به وحشتناک ترین شیوه به قتل می رساند. او همانند قاتلان حرفه ای، خصوصیاتی عجیب و منحصر به فرد دارد. روح یک نوجوان که هنوز توقعات و تفریحات خاصی از زندگی می طلبد، در جسم نیرومند او به جای مانده است، بطوری که قبل از اقدام به قتل میان نوجوانان و جوانانی که اغلب دختر هستند، با مهارت زیاد اسکیت بازی می کند و حاضر نیست از این تفریح بگذرد حتی اگر مجبور شود به جای خواندن دعا در محراب کلیسای “سنت پاتریک”، دعایش را در دل بخواند:

• «انسانی احساساتی نبود، اما مشاهده کلیساها و بناهای مذهبی- بویژه کلیسایی نسبتاً جدید مانند “سنت پاتریک”- بی اختیار او را هیجان زده و منقلب می کرد. امیدوار بود وقت کافی برای خواندن دعا در محراب کلیسای “سنت پاتریک” را پیدا کند، اما اسکیت بازی در استادیوم، وقتش را خیلی گرفته بود. از این گذشته او می توانست در دل دعا بخواند.» (ص 13)

گیفورد واقعیت های جامعه را به چالش می کشد و با ترفند “بیانِ غیرمستقیم” تلویحاً به خواننده می فهماند که اگر معنای “داستان” بر دروغ و خیالبافی استوار باشد، هیچ کدام از حوادث رُمان او داستانی نیستند: واقعیت را فدای داستان نمی کند، بلکه داستان را به خدمت واقعیت نمایی در می آورد. این موضوع در خود رمان هم هست. “بن درایسکیل” و پدرش “هیو درایسکیل” در رابطه با جنایات کلیسا چنین دیالوگی دارند:

• «بن درایسکیل: منظورت از “داستان” چیست؟ این اتفاق حقیقتاً رخ داده بود. “داستان” نیست!

هیو درایسکیل: هر چه بوده، مربوط به گذشته است، فراموش شده و از یاد رفته است، اصلاً به این ماجرا فکر نکن. ما هرگز نخواهیم فهمید که …» (ص 101)

آنچه برای نویسنده مهم است، برخلاف نظر هیو درایسکیل (دوک اعظم) صرفاً یک داستان بی اساس توهم زا نیست، واقعیت های تلخ و تکان دهنده ای است که به دهشتناک ترین شکل ممکن همانند کابوسی خرد کننده بر قهرمان داستان و خواننده ظاهر می شوند و از وحشت مو بر بدن آن ها راست می کنند. او (هیو درایسکیل) به عنوان یکی از شخصیت های رمان باید در واقعی بودن آن ها تردید نداشته باشد تا خواننده از این تأکید به باور پذیری کامل برسد. ما زمانی به تلاطمات روحی قهرمان داستان پی خواهیم برد که بدانیم بین “گذشته” و “آینده” زمانی وجود ندارد، چون زمان از حرکت باز نمی ایستد تا ما آن را “حال” بنامیم. آنچه که ما حال می نامیم، در حقیقت لحظه پیوستن آینده به گذشته است؛ پس بن درایسکیل نمی تواند ساکت بماند، او باید بین گذشته و آینده یکی را به عنوان گزینه اصلی زندگیش انتخاب نماید؛ یا باید تسلیم حوادث شود، همه چیز رابپذیرد و در برابر زشتی و مخالفت حوادث، دم بر نیاورد یا اینکه در پی شناخت، گره گشایی و افشای روند سپری شده، برآید تا بتواند بدون هیچ مانع و گره ذهنی، پا به بستر آینده بگذارد. او راه پرمخالفت دوم را برمی گزیند و همین تصمیم که از سرشت عاطفی و اندیشه های خاص او سرچشمه می گیرد، عامل نخستین و اصلیِ شکل گیری پیرنگ ساختاری و موضوعی رمان محسوب می شود. بنابراین تعارض و تقابل گرایی او، لذت سرکشی و عصیان نویسنده و خواننده را هم دربردارد.

با خواندن رمان، خواننده هم همراه با قهرمان داستان به راه می افتد و در تجربه های او شریک می شود: بن درایسکیل برای از بین بردن کشیش بی رحمی که به نام کلیسا و بنا به اعتقادات به ظاهر مذهبی اش بی محابا آدم می کشد و خواهر خود او راهم به قتل رسانده است، از محل زندگیش به حرکت در می آید و سفری طولانی آغاز می کند. او در این سفر که ظاهراً با انگیزه انتقام انجام می شود همانند روحی سرگردان و سرکش در هر لحظه و هر گام بر جای پای مرگ قدم می گذارد تا کشته شدگان را بشناسد و به انگیزه جنایات پی ببرد. این کار او به نوعی “نبش قبر” شباهت دارد: با بازگشایی قبر و تابوت مردگان، آنچه را که در مناسبات، مناسک و روابط جامعه کلیسایی و سازمان مخوف “حشاشین” پنهان است، برملا می سازد. از این رو، رمان که در کلیت خود یک رمان تاریخی- انتقادی و حتی سیاسی- مذهبی است، با ژانر پلیسی-جنایی و اثر رمان وحشت انگیز نیز می آمیزد و به اثری چند وجهی و چند بعدی تبدیل می گردد.

این اثر “وانموده” ای از یک دوران تاریخی است و می توان آن را آسیب شناسی فعالیت های کلیسایی یک دوره خاص به حساب آورد. اثری رئالیستی است که بیشتر به رازگونگی و دهشتی که در خود واقعیت ها وجود دارد، می پردازد. سفرِ خوان به خوان (Episodic) قهرمان رمان و عبور او از مکان ها و موقعیت های گوناگون و دور از هم، ما را با این سؤال رو به رو می کند که آیا واقعاً می خواهد انتقام بگیرد یا بخاطر ترس از مرگ، به دنبال عامل مرگ می گردد؟

نگاه گیفورد به مکانها و موقعیت های پرحادثه، یک رویه و سطحی نیست بلکه دارای “پرسپکتیو” است؛ یعنی با ترفندهای عمیق و نمایشی، همه حوادث و مکان ها را با شکل بندی و ابعاد واقعی برای ما خلق و مجسم مینماید. هنر او در تصویر کردن موقعیت ها و سپس ارائه تصاویر “اکسپرسیونیستی”، نشانه مهارت در فضاسازی است:

• «در و دیوار دفتر راهبه اعظم با رنگ های زرد، کرم و خاکستری کمرنگ نقاشی شده بود. صلیب مدرن و زیبایی چند سانتی متر با دیوار فاصله داشت و گویی در هوا معلق و شناور بود. این صلیب در زیر نور غیر مستقیم قرار داشت و سایه دراماتیک و با جبروتی بر دیوار انداخته بود.» (ص 284)

• «قاتل بی حرکت برجای ایستاد و نفس زنان به اطراف نگریست. از قفسه سینه اش توده هایی از بخار سفید بیرون می زد و نور محو و کمرنگ تیر چراغ برق، نیمرخش را روشن کرده بود.» (ص 518)

دهشت کلیسایی موجود همانند هراس از فراموشخانه ای مرموز و خطرناک، عمل می کند و عدم امنیت اجتماعی قهرمانان رمان (“بن درایسکیل” و “الیزابت”)، فرصت های لازم و دلایل منطقی برای خلق یک موقعیت و فضای عاشقانه را از بین می برد. آن ها در حالی که همدیگر را دوست دارند، اغلب مجبور می شوند به زبانی محتاط و تردید آمیز، فقط نیمی از عواطف شخصی شان را نسبت به هم بروز بدهند و با حفظ فاصله ای معین از هم جدا بمانند:

• «بن درایسکیل مرد خوب و مهربانی بود. الیزابت نسبت به او احساس خاصی پیدا کرده بود که برای یک راهبه ممنوع و مکروه بود و الیزابت معتقد بود که بن هم به او بی اعتنا نیست و طنزها و شوخی های بن تنها به خاطر بی تجربگی و خشکی خاص راهبگی اوست.» (ص 251)

اگر تعبیر و تفسیر از “خدا” و تعالیم مذهبی فقط به یک برداشت معین و یگانه محدود و محقق گردد- که جز این نمی تواند باشد، وجود تفاسیر مختلف و توسل به دیدگاه های چندگانه و اغلب مغایر باهم – در هر لباس و هر زبانی ظهور نماید چیزی جز نفی خدا و ارتداد در همان دین نیست و ما، در رمان “حشاشین” با این تفاسیر چندگانه (Multi Religious Versions) روبه رو هستیم. چند گانگی تفاسیر، وحدت اصولی تعالیم دین مسیحیت را از بین می برد، هرکدام از پیروان و قدسین کلیسا بنا به منافع خاص خود به یک “یهودا” ی دنیا اندیش و بی رحم مبدل می شوند. آن ها در همان حال که داعیه دین و کلیسا و رهبری مردم دارند، چنان در ورطه فساد و تباهی فرو می روند که از ارتکاب اعمال غیراخلاقی اکراه ندارند، به کشورشان خیانت می کنند، با “نازی”ها همدست می شوند و در صورت لزوم برای صعود بر پله های سلطنت مذهبی، حتی همدیگر را ترور می کنند. “وال” (“والنتاین” خواهر “بن درایسکیل”) وقتی به این واقعیات تلخ و تکان دهنده پی می برد، معصومیت و قداست درنظرش رنگ می بازد و تصویر دیگری از کلیسا در ذهنش شکل می گیرد، آن را به الهه دو سر که مظهر دوگانگی و ریاکاری است، تشبیه می کند:

• «وال این دوگانگی کلیسای کاتولیک را همیشه با “جانوس”، الهه یونان باستان مقایسه می کرد که دو سر داشت و هریک از این سرها به سویی متضاد با سر دیگر، می نگریست.» (ص 424)

• «یکی از کاردینال های فلورانس- که پسرعموی پاپ و جوان بیست و نه ساله خوشگذران بود- از سلستینا خواهرِ سباستیانو (اسقف، دوک و حکمران منطقه) درخواست کثیف و خلاف عفتی کرده و سلستینا هم با میل و رغبت به این پیشنهاد روی خوش نشان داده است.» (ص 368)

• «پدر دان: تنها خدا می داند که در جمع کاردینال های ما چه تعداد معتاد به الکل، زنباره، محتکر، رباخوار و خائن وجود دارد.» (ص 760)

کاردینال “دامبریزی” که قرار است به جانشینی پاپ، رهبر کاتولیک های جهان و نماینده مسیح بر روی زمین برسد، رمان شرلوک هلمز می خواند، چرا؟ چون خودش یکی از رهبران سازمان مخوف حشاشین است و باید هوشمندی شرلوک هلمز را برای بقای خود و حفظ رازهای خوفناک کلیسا که به فراموشخانه ای شباهت دارد، به عاریت بگیرد. او با “تبارگرائی” صرف مذهبی و رویکرد یک سویه به کلیسا و آیین ها و مراسم خاص با انگیزه سلطنتی غایی برای خویشتن، جنبه اجتماعی و انسانی مذهب را زیر پا می گذارد و تمایل غریزی اش را به جنایت و خون ریزی صریحاً بر زبان می آورد:

• «قهرمانی که دیگر خدا محسوب می شد، آن جا می ایستاد و برای ژوپیتر حیوانی قربانی می کرد و سر دشمنان او که در سیاهچال های “مامرتین”… شکنجه می شدند، با شمشیر از تن جدا می شد… در این مراسم انواع حیوانات مانند خوک، بز و گاو قربانی می شد… بوی خون آن قدر شدید بود که مردم مدهوش می شدند و خرقه های آن ها آلوده به خون می شد… و در میدان عمومی شهر جوی خون به راه می افتاد… اجداد ما… آری اجداد ما روی همین جا که ایستاده ایم، ایستاده بودند و همان طور که ما به خدای خود معتقدیم، به خدایان خود ساخته خویش ایمان داشتند. ما با آنان یکی هستیم.» (ص 121 و 122)

تامس گیفورد روایت داستان را به صورت “دوپاره” به نسبت سیصد و ششصد صفحه،به ترتیب بین خود (دانای محدود) و راوی اول شخص (شخصیت اول رمان “بن درایسکیل”) تقسیم نموده است. دوپاره بودن روایت که به تجربی بودن اثر اشاره دارد، به فاصله حسی و ذهنی خواننده از محتوای اثر و به عدم یکپارچگی “شکل و محتوا” منجر نشده است. خواننده، کماکان از طریق “تغریق ذهنی” و “هم ذات پنداری” با شخصیت های اثر در مسیر داستان پیش می رود: ریتم پر التهاب و پرشتاب حوادث و لحن سمج و پی گیر هر دو راوی، که به هنجارهای روحی و ذهنی نویسنده و بن درایسکیل باز می گردد، بر تسری روانی و بار تهیجی اثر افزوده است.

نویسنده، اکثر بخش های رمان را که به راوی اول شخص تعلق دارد، با عبارت گزارشی “بن درایسکیل می گوید” شروع می نماید و با این ترفند به طور غیرمستقیم گویی به خواننده یادآوری می کند: “این من نیستم، بلکه خودِ بن درایسکیل است که حرف می زند، بنابراین آن را باور کنید.” و چون بخش هایی را هم خودش روایت می کند، ذهن خواننده به این باور می رسد که “این قسمت ها را هم خودِ نویسنده با چشم دیده است و واقعی هستند.” بدین ترتیب، به باورپذیری و دست اول بودنِ حوادث داستان کمک می شود. این تأکید، با توجه به اینکه رمان، یک اثر تاریخی- مذهبی و انتقادی است و ما برای پذیرش چنین اثری نیاز به مستندات تاریخی داریم، موجه به نظر می رسد و بر وجاهتِ زیبایی شناختی و انسجام شکل و محتوای اثر می افزاید.

اگر توصیف های راوی اول یعنی دانای محدود (نویسنده) نبود و همه حوادث به شکل عینی و زنده نشان داده می شدند، این رمان به یک اثر چند جلدی تبدیل می شد، اما به نظر می رسد که نویسنده خواسته است همه چیز را در یک رمان تک جلدی جای دهد و برای این کار خودش به عنوان یک راوی در روایت داستان دخالت کرده تا از طریق توصیف روایی بعضی از حوادث، به گونه ای اشاره وار- از روی ناگزیری- نمایی موضوعی و نه “تصویری وکنش مند” از بقیه حوادث پشت پرده که در پی رنگ رمان سهم بسزایی دارند، به خواننده اراده دهد. باید اذعان داشت که نمی توان این راوی را کنار گذاشت. از حضور او برای انتقال بخشی از دانسته ها و درنتیجه، کامل نمودن اطلاعات لازم تاریخی، سیاسی، مذهبی و اجتماعی استفاده شده که دانستن آن ها برای خواننده و درک جامعیت اثر، لازم است، زیرا این کتاب دراصل به وقایع یک دوره خاص می پردازد. اگر راوی دانای محدود (نویسنده) نبود، ریشه و علیت بسیاری از حوادث خود به خود از بین می رفت و به پی رنگ ساختار اثر، عمیقاً لطمه وارد می شد:

• «تربیت مذهبی و تجارب فراوان، او را برای مقابله با سیل احساسات آبدیده کرده بود. اما نیش وجدان چیز دیگری است، عذاب وجدان در اعماق وجود انسان نفوذ می کند و چنان در گوشت و خون ریشه می دواند که حتی ایمان به خدا و کلیسا و کف نفس هم نمی تواند از تاثیر آن جلوگیری کند؛ کافی است انسان تنها یک لحظه خود را فراموش کند؛ عذاب وجدان بی درنگ بر وجودش حاکم می شود و آنگاه دیگر خیلی دیر است، آنگاه انسان باید بهای سنگین این لحظه بی خبری را بپردازد.» (ص 245)

حوادث رمان دارای زمینه های تاریخی، مذهبی و سیاسی هستند و خودبه خود در گستره تفسیر و تحلیل قرار می گیرند که اگر چنین نباشد، هدف اصلی نویسنده مبنی بر آنالیز “داده ها و شده های مذهبی و سیاسی” تحقق نمی پذیرد. درونمایه تحلیل گرایانه رمان، زبان و شیوه بیان خاص خودش را می طلبد. معمولاً در این نوع زبان، جمله های کوتاه کمتر است و در همان حال برای به خود رها نشدن معنای تک تک جمله ها از حروف ربط و موصول استفاده می شود، به دلیل آن که جامعیت تحلیل در جمله های کوتاه و بریده بریده نمی گنجد. از این رو اغلب با دیالوگ های طولانی روبه رو هستیم که حتی شباهت زیادی به “مونولوگ” دارد. در همان حال جملات بلند و تفکر برانگیز در زبان روایی و دیالوگ ها فراوان است. توضیحات زیر از زبان خود شخصیت ها بیان می شوند که یکی از وسط رمان و دیگری حدوداً از قسمت های پایانی انتخاب شده است:

• «اطلاعات موجود درباره حشاشین بسیار اندک است و تعداد اسناد و مدارکی که در ارتباط با این گروه در دسترس باشد و از نظر علمی کاملاً مستند و صحیح تلقی شوند، انگشت شمار است. اما در بسیاری از منابع تاریخی مربوط به قرون وسطی، دوران رنسانس، مکرراً به این فصل سیاه از تاریخ مغرب زمین اشاره شده است/ براین اساس حشاشین مانند سگ های وحشی و هاری بودند که در قرون وسطی در حاشیه رُم پرسه می زدند و گاهی از گوشت انسان های بیمار، بیچاره و پیر ارتزاق می کردند یا به جان کسانی می افتادند که به گمان رویین تن بودن خود، بی پروا به استقبال خطر می رفتند.» (ص 411)

• «من سال هاست که راهبه ام و اقرار می کنم که در طول این مدت افکار خود را طبقه بندی و دسته بندی کرده ام و برای هرچیزی مجرای خاص و معیارهای ویژه تعیین نموده ام: برای زندگی، برای احساسات، برای ایمان و اعتقاد و برای تصویر و تصوری که از شخص و شخصیت خود دارم. نمی خواهم سر شما را با این چیزهابه درد بیاورم، ولی باید بفهمید که پافشاری من براین شیوه تفکر، به اضافۀ نیروی عادت، بر نحوۀ فکر، سخن گفتن و رفتارم تأثیر فوق العاده زیادی دارد و اکنون من راهبه، من معتقد به کلیسا همه را رها کرده و به سراغ شما آمده ام – به سراغ …» (ص 793)

دیالوگ ها همیشه به طور نوبتی بیان نمی شوند و گاهی چند دیالوگ (دوازده دیالوگ از “الیزابت” در صفحات672 تا 677) پشت سرهم و بدون دیالوگی از مخاطب او، بیان می شوند و ما فقط از روی مفهوم دیالوگ تشخیص می دهیم که همه دیالوگ ها متعلق به یک نفر هستند. این ترفند تامس گیفورد هنرمندانه ترین شیوه های بیان دیالوگ و نیز سبکی نو در کاربرد دیالوگ در رمان، محسوب می شود.

نوشته، جنس دوم زبان است و در زبان توصیفی این رمان، “صفات” فراوانی به کار رفته و وسواس نویسنده گاهی به “تکرار” و “تأکید” منجر شده که تا حدی بر حجم کتاب افزوده است. به کاربردن صفات زیاد در یک اثر، چیزی جز هم آمیختگی عاطفی و نظری نویسنده با حوادث و ارائه قضاوت های ذهنی او نیست. این حالت در آثار کلاسیک زیاد به چشم می خورد و این اثر هم از چنین عارضه ای مبرا نمی باشد:

• «این تلاش بی ثمر و نومیدانه ، گاهی جنبه های شادی بخش و سرگرم کننده ای هم داشت.» (ص 16)
• «اما بعد دستم را دراز کردم تا صورتش را نوازش کنم که اکنون کاملاً بی حالت و بی جان و تهی آن روح سرکش و امیدوار بود.» (ص 83)
• «مکانی تاریک و تهدیدآمیز و خطرناک که نیرویی ناشناس، زشت و پلید آن را تکان می داد و به لرزه می انداخت.»(ص 257)
• «ولی او قاتل بی نهایت بی رحمی بود، مصمم و آشتی ناپذیر، خونسرد و پی گیر بود.» (ص 560)
• «در پس زمینه عبوس و غمناک تابلو چند درخت تکیده و لخت دیده می شد. پرنده های سیاه و زشتی در آسمان سرخ رنگ چرخ می زنند.» (ص 799)
گرایش به توصیف زیاد و آمیختگی گویه های ذهنی و عاطفی نویسنده با داستان، گاهی زبان او را به اغراق و مبالغه گویی و عتاب از چارچوب سبک رئالیستی اثر، وادار کرده است:
• «قالی عظیم و رنگ و رو باخته ای به بزرگی اقیانوس کبیر اما به مراتب قدیمی تر و کهنه تر از آن، بخش اعظم کف سالن را پوشانده بود.» (ص 479)
• «هرچند لحظه یک بار، خنده مردم مانند نعره رعد، ناگهان و غیر مترقبه به آسمان بر می ساخت.» (ص667)
• «یکی از گونه هایش چنان آش و لاش بود که گویی در گذشته از آن به عنوان هدف تیراندازی استفاده کرده بود.» (ص 682)
این اثر را به تعبیری می توان رمان ماجرا (Novel of Adventure) یا رمان کلیسا (Novel of the Church) نیز نامید، زیرا در آن با رویدادهای بیشماری که به کلیسا مربوط می شود، روبه رو هستیم. سماجت و شتاب قهرمان داستان هم برای دنبال کردن ماجرا به همنواختی (Coordination ) کنش مند و متقابل دو عامل “شخصیت” و “حادثه” منجر شده که به ضرب آهنگ گویا و حس آمیز رمان کمک فراوان کرده است.
ذهن تصویرگرای تامس گیفورد با خلق صحنه های بسیار گیرا، زنده و کنش مند، خواننده را در همه حال در زمان و مکان حوادث و کنار شخصیت ها نگه می دارد:
• «بازوانی بی نهایت زورمند به دور بدن کریستوس حلقه زد، دست هایی عضلانی گردن او را فشرد و بعد … آن دو مرد در تاریکی گورستان به رقصی مهیب و مرگبار پرداخته، گویی یکدیگر را درآغوش گرفته بودند، چهرۀ هر دو خیس عرق بود. بالاخره صدای چندش آوری برخاست، صدای شکستن استخوان به گوش رسید، صدای خرخر خروج هوا از شش های لهیده به گوش رسید. کریستوس مرده بود.» (ص 547)
نویسنده، شخصیت هایش را همانند پرتره های نقاشی برای خواننده تصویر می کند تا در همه حال این تصویر “بیرونی” همراه تصویر “درونی” آن ها باشد و همانند انسان هائی واقعی، حضورشان بیرون از ذهن خواننده پررنگ تر و برجسته تر گردد. این یکی از ویژگی های سبک رئالیستی این رمان به شمار می رود:
• «مردی که در آستانه در ایستاده بود، بارانی کهنه و رنگ و رو رفته ای به تن، کلاه زیتونی رنگ با نوار باریک چرمی به سر داشت. صورتی با گونه های سرخ داشت. ابروان انبوه و پرپشت خاکستری رنگش بر چشم های آبی کمرنگی که در عمق گودی حدقه برق می زد، سایه افکنده بود. گوشه ای از یقه سفید کشیشی اش از زیر شال گردن خاکستری رنگی که به دور گردن پیچیده بود، دیده می شد. قدش حدود یک متر و هفتاد سانتی متر بود و تقریباً شصت سال داشت.» (ص 77)

اکثر حوادث در هوا، مکان های خاکستری و حتی گاهی با حضور چهره های خاکستری شکل می گیرند که با توجه به موضوع دهشتناک رمان، “فضا”ی خاصی فراهم آورده و تبدیل به “نماد”ی از سردی، کسالت، بیزاری و حتی ترس شده است. قهرمان رمان از ماندن در این برزخ “خاکستری” –بین روشنی و تاریکی کامل- و از تبدیل شدن این فضای خاکستری به تیرگی و ظلمت می هراسد، که در اکثر موقعیت ها چنین اتفاقی روی می دهد و قهرمان در فضاهای تاریک قرار می گیرد و با سرگشتگی و وحشت برای خروج از این تاریکی به تکاپو می افتد:

  • «نور کدر و خاکستری رنگی از پنجره به درون اتاق می تابید.» (ص 107)
  • «روز خاکستری و بارانی وسردی بود.» (ص 478 و 479)
  • «از میان مه خرابه های دیوار سنگی و ساختمانی عظیم و خاکستری رنگ و پر از …» (ص 528)
  • «سعی کردم در آن هوای مه آلود و خاکستری رنگ، چیزی ببینم.» (ص ۵۶۵)
  • «زیر صخره ای که به بیرون شکم داده بود، مشتی خاکستر سیاه و مرطوب به چشم می خورد.» (ص 874)
  • «بعضی دیگر صورت های رنگ پریده و خاکستری داشتند.» (ص358)
  • «ساختمان صومعه، بنایی خاکستری رنگ بود.» (ص 376)
  • «شاید می توانستم در تاریکی، یکی از درهای جانبی یا در پشتی کلیسا را پیدا کنم و خود را از این تله خودساخته رها سازم.» (ص 691)

شخصیت اصلی (بن درایسکیل)، شخصیتی ساده و یک لایه (Flat) است و در طول زمان اندیشه و عواطفش دچار تغییر و تحول بنیادین و ماندگار نمی شود. شخصیت های منفی رمان اغلب یک ترکیب روانی پیچیده و چند بعدی (Round) دارند (هورست من، دامبریزی، هیو درایسکیل). آن ها بخاطر تعقیدات روانی و منافع اقتصادی، سیاسی و سوداگری غیر متعارف و چندسویه شان با آن چه که آسمانی و رهبانیت می پندارند، تمام آن چه را که انسانی و عدالت خواهانه است از بین می برند و تا پایان رمان زوایای روحی و چهره واقعی آن ها به طور کامل آشکار نمی گردد، چون در هیئتی دوگانه و رازگونه بر خواننده و سایر قهرمانان رمان ظاهر می شوند.
نگاه نویسنده، چه در عرصه”زبان” و چه در قلمرو “طرح داستانی” به “روساخت”هاست، نه به ژرفای ساختاری آن ها، اما پیچیدگی و عمق فاجعه بار رویدادها به حدی است که خواننده را به درون می کشد و سرانجام با تعلیق های ذهنی فراوان، او را بهت زده و حیران به بیرون باز می گرداند.
“یک لایگی”و “تعلیق آمیز” بودن حوادث رمان از آن گونه نیست که بخشی از درونمایه یا طرح داستن را به چالش ذهن خواننده بسپارد و اصرار نداشته باشد که حرفش را به طور کامل بیان کند: داستان درخودش تمام می شود. این رویکرد به لایه بیرونی حوادث به معنای آن نیست که رمان، حرکتی یکنواخت و آرام دارد، بلکه بالعکس حوادث به شیوه ای تند، مهاجم و غیر قابل انتظار اتفاق می افتند، فرصت اندیشیدن مقطعی و “درون گرایی” را از خواننده می گیرند؛ لذا بیش از آن که به طور لحظه ای تحلیل پذیر باشند، از تحلیلی نهایی و جامعیتی کُلی، داستانی و معماگونه برخوردار هستند.
هر بخش رمان مانند یک “گره” عمل می کند و با گشودن هر گره، گره موضوعی دیگر بسته می شود و شوق پی گیری رویدادها را دوچندان می کند؛ حوادث آن پس از تعلیق های ذهنی پی در پی، سرانجام با یک حادثه پایانی و توسل به آخرین گره داستانی، از حالت رازگونگی به در می آیند. از این رو، کوبندگی صحنه شروع، شکل گیری آکنده از تعلیق تک تک حوادث و پایان بندی تکان دهنده رمان، آن را همانند فیلم نامه ای جذاب برای هنر سینما از قابلیت های بیشتری برخوردار کرده است، بطوریکه اگر به صورت فیلم درآید، ویژگی های بصری اش چشم گیرتر و حس آمیزتر خواهند شد. گرچه نمی توان به عنوان یک فیلم نامه نوشته و تدارک دیده شده برای سینما به آن نگریست، اما می توان به گونه ای فراتر، آن را یک ادبیات داستانی سینمایی به شمار آورد که عملاً واقعیت پیدا کرده است. در مورد حوادث آن، خود نویسنده هم ذهنیتی سینمایی دارد و اغلب به سینما و هنرپیشگان اشاره دارد:

  • «ادوارد جی. رابینسون» (ص 59)
  • «گاری کوپر» (ص91)
  • «لیلی پالمر» (ص92)
  • «ژان پل بلموندو، برژیت باردو، ایومونتان، سیمون سینیوره» (ص470)
  • «این منظره به صحنه بعضی از فیلم های همفری بوگارت شباهت داشت.» (ص 313)
  • «متوجه شد که این زن به جین وایمن هنرپیشه مشهور شباهت دارد.» (ص 469)

رمان از یک پایان بندی بسیار نیرومند و غیرقابل پیش بینی برخوردار است: یکی از دشمنان بی رحم و بسیار خطرناک جامعه، نزدیک ترین شخص به “بن درایسکیل”، هم خون خود او و کسی است که در تولد و اهدای زندگی به او نقش اساسی داشته است (پدرش دوک اعظم، “هیو درایسکیل”)، و این یکی از غم انگیزترین و دهشتناک ترین تراژدی های قرن بیستم، در سال های جنگ جهانی دوم و بعد از آن می باشد.

اطلاعات کتاب

حشاشین ترجمه ای است از کتاب The Assassini (به فارسی: حشاشین) نوشته تامس گیفورد که نخستین بار در آگوست 1990 توسط انتشارات Bantam Books در آمریکا منتشر شد.


دانلود رایگان کتاب

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (امتیاز شما به این مطلب)
Loading...

ثبت ديدگاه